وای ازآن نیمه شبی که بیدار شوم تو را بخواهم وخود را در آغوش دیگری بیابم

دلم خیلی گرفته

امروز شد یه ماه

یه ماهه که حتی یه خبر کوچولو ازم نگرفتی

یه ماهه که هنوز یه شب درست حسابی نخوابیدم

بیچاره بالشتم که تا صبح خیسه خیسه از گریه های بی اراده ی من

خدا دلم خلی گرفته خیلی تنهام

بهم گفت تک پرم باش گفتم چشم

همه رو از دور و بر خودم دور کردم

دل اون همه رو شکوندم واسه اینکه اونو داشته باشم

ولی حالا اون کجاست؟؟؟؟

یه ماهه ازش بی خبرم

دارم دق میکنم

بازم گول حرفاشو خوردم

بازم خام دروغاش شدم

همش میگه جبران میکنم

دِ لعنتی جبران کردن بخوره تو سرت چرا نمیذاری من زندگیمو بکنم؟؟؟؟

چرا هر وقت دارم فراموشت میکنم دوباره میای سیریشم میشی که این سری با سری های قبل فرق میکنه دیگه تنهات نمیذارم

دارم میبینم که چقد تنها نییستم

چشمم به گوشیم خشک شد ولی دریغ از حتی یه میس کال از اون

تورو خدا هر کی این دل نوشتمو میخونه برام دعا کنه

از ته دل دعا کنه که من بتونم اون لعنتی رو فراموش کنم

دیگه بریدم

خسته شدم

+ تاریخ بیست و پنجم مرداد 1391 ساعت 8:1 نویسنده eli |

سهراب کجایی که ببینی

امروز عشق صدای تپش قلب ها نیست

جیر جیر تخت هاست

+ تاریخ دهم مرداد 1391 ساعت 15:11 نویسنده eli |

شیــــرین بهانه بود !



فرهـــاد تیشه میزد تا نشنود



صدای مردمانی که در گوشش میخواندند

 

دوستـــــت ندارد

+ تاریخ هفتم مرداد 1391 ساعت 10:25 نویسنده eli |

شهوت آغوشی میخواندت

تا تمامی تصاحبت کند

به یک هم آغوشی

بوسه های آتشینی که تمام تنت را

چو آهوی خماری بر چمنزار می چرد

از لب و گردن و سینه

تا آن تنوره آتشین در میان

بدان

و نه کمتر از آن

لذت ببر
+ تاریخ چهارم مرداد 1391 ساعت 17:15 نویسنده eli |

مــَردـِ من..!

از آن مــَردهــآیـی نیستـــ کـــِ بِپَسندی...

از آن مــَردهــآیـی نیستـــ کـــِ بـــَرآیتـــ ستــآره بچینــَدــ...

فَقَطـ از آن دستـــه معدودــ مردهــآیـی ستـــ کـــ...

وَقتـی نمی بینیـش اِنگــآر چیـــزِ بٌــزرگــی کَمــ داری...

چیــزی قَدِ دوستـــ دآشتَنهــآیَتـــ کـــِ بــآ هیچکَس ...

تِکــــرآر نمی شـــَودـــ...

+ تاریخ بیست و هفتم تیر 1391 ساعت 15:48 نویسنده eli |

تنهــایــی هـــایــم را دانــه دانـــه میشمارم . . . !
چه کـــــم میشوم از حس عاشقی . . . !
و چه راحـت میشوم از تعلق خاطر . . . !
چه آسوده میشوم از دغدغه . . . !
و آرام . . .
آرام میشوم از تنهــایی ام . . .
+ تاریخ بیست و هفتم تیر 1391 ساعت 15:46 نویسنده eli |

از بوسه های قلابی تلفنی خسته شدم...
از بغل های محکم اس ام اسی...
از عشق بازی های چت...
از همه خسته ام...
تو کنارم باش...!!!
هوای تنت کافیســـــــــــت ....!!!

+ تاریخ بیست و هفتم تیر 1391 ساعت 15:46 نویسنده eli |

و تـنهایی
اتفـاق سهمگــینی ست
که می افتد
هــرشب
در آغـوش مـن !

+ تاریخ بیست و هفتم تیر 1391 ساعت 15:45 نویسنده eli |

در این شلوغی پر دروغ

تنها تو

برایم کمی سکوت بیاور!
+ تاریخ بیست و هفتم تیر 1391 ساعت 15:45 نویسنده eli |

یک دنـــــــیا آغوشتـــــ را بــه من بدهکارے !

+ تاریخ بیست و هفتم تیر 1391 ساعت 15:45 نویسنده eli |

سرم را شاید بتوانند دیگران گرم کنند
اما وقتى تو نیستى
هیچکس نیست دلم را گرم کند!

+ تاریخ بیست و هفتم تیر 1391 ساعت 15:43 نویسنده eli |

حــس ِ خـــفــگی کــه مــی دونـــیـن چــیــه...؟؟!

دُچـــارشَــم!

حــالا نمی دونــم از بــغـض ِ یــا از نبــودن ِ هــوای ِ تـ ـو...!!!!
http://www.pic.iran-forum.ir/images/diwokztd6ndiv5wvivf.jpg
+ تاریخ بیست و هفتم تیر 1391 ساعت 15:39 نویسنده eli |

inverse world.jpg

خسته‌ام

خیلی خسته
به من جایی بدهید
می‌خواهم بخوابم
یک تخت خالی
یک دنیای خالی
یک قلب خالی

+ تاریخ بیست و هفتم تیر 1391 ساعت 15:36 نویسنده eli |

23bxenbtpsv1b20r0pu.jpg


جزئیات ِ چشمهایت ...

کلیات ِ زندگی ِ من است !

+ تاریخ بیست و هفتم تیر 1391 ساعت 15:33 نویسنده eli |

بگذار باور کنم ...

دست هایم ،

توانایی این را دارند

که کلمات ِ یخ زده ات را گرم کنند ...

تا با من حرف بزنی !

+ تاریخ بیست و هفتم تیر 1391 ساعت 15:33 نویسنده eli |

به سلامتی اونایی
که هزارتا خاطــــــــــــــــرخواه دارن

ولی
دلشون گیرِ یه بــــــــــــــــــــــــی معرفته !
+ تاریخ بیست و هفتم تیر 1391 ساعت 15:32 نویسنده eli |

بگو تو هم دلت تنگ است مثل من
باور کن بعضی حرفها را باید زد
حتی اگر تکراری باشند

http://www.pic.iran-forum.ir/images/2xvq4e5gcabqn8uncthh.jpg

+ تاریخ بیست و هفتم تیر 1391 ساعت 15:32 نویسنده eli |

http://www.pic.iran-forum.ir/images/caqkpv16hlzm29hx8xj.jpg

باز هـــــم خیال تو


مرا


"برداشــــت"


کجا می‌‌برد نمیدانم!


آهــــای نارفیق


...بازی ات که تمـــــــــام شد


مرا دوباره


با همین لباس بی‌ قــــــــراری دیدن دوباره ات


بر سر شعر‌هـــــــــــایم بنشان!!!

+ تاریخ بیست و هفتم تیر 1391 ساعت 15:32 نویسنده eli |

میخواهم ساده اعتراف کنم
میخواهم ســـــــاده فــــــــــریاد بزنم
دلم میخواهد ذره ذره ی وجود سرتا پا آرامشت را
......
در بلندای لحظه های خسته از دلتنگی ام هجی کنم
ساده میگویم
گوش کن...!!!
...ع...ا...ش...ق...م...!
نگاه کن...!!!
آنچه را که در سادگی نگاهم پیداست
نیازی به انکار نیست...!!!

+ تاریخ بیست و هفتم تیر 1391 ساعت 15:31 نویسنده eli |

همین که هستی
همین که لابلای کلماتم
نَفَس میکشی
راه میروی
در آغوشم میگیری
همین که پناه ِ واژه هایم شده ای
همین که سایه ات هست
همین که کلماتم از بی "تو"یی
یتیم نشده اند
کافی‌ست برای یک عمر آرامش ؛
باش!
حتی همین قدر دور
حتی همین قدر دست نیافتنی...

+خدایا من به همین بودن سادش راضیم

+خدا جونم منو از مهدیم جدا نکن

+ تاریخ بیست و هفتم تیر 1391 ساعت 15:30 نویسنده eli |

وَقتــے یک بــار ـاَز یـﮧ نــَفر ضـــَربـﮧ مـے خـورے

دُرُسـت مثل ایــن مــے مـونـﮧ کـﮧ بـا مـاشین بهت ـزَده وُ داغــونت کــَرده ...

وَلــے وَقتــے مے بَخشیش دُرُسـت مثل این مـے مونـﮧ کـﮧ

بهش فـــُرصــَت بدے تــا دَنده عقب بگیره وُ

ـدوباره ـاَز روت رَد بشـﮧ تـا مُطمئن بشـﮧ چیزے ازت نــَمونده ...

 

+کاش هیچ وقت بهت فرصت نمیدادم که دوباره عذابم بدی

+ تاریخ بیست و دوم تیر 1391 ساعت 16:15 نویسنده eli |

اینروزها داشتن یک فــــکر پـــاک ، فکری که فاحشه نباشد !
از تمــام مــعـابد و مسـاجد و کلیــساها و مکان های به ظاهر مقدس دنیــا ، مــقدس تر است !!
فکر پاک و مقدس میتواند همه جای دنیا را پاک کند !!
همانطور که :
فکر فاحشه میتواند تمام مقدسات را به فحشا بکشاند !!!


+ تاریخ بیستم تیر 1391 ساعت 12:10 نویسنده eli |

دیوانه نمی گوید دوستت دارم

دیوانه می رود تمام دوست داشتن را

به هر جان کندنی

جمع می کند از هر دری

می زند زیر بغل

می ریزد پای کسی که

قرار نیست بفهمد دوستش دارد...

+ تاریخ هجدهم تیر 1391 ساعت 9:48 نویسنده eli |

آغوش تو گناه نیست...

من در آغوش تو تمام زیبایی را لمس کرده ام....

که در هیچ گناهی زیبایی ملموس نیست....

پس امانم بده...

که تا ابد...

در دل این زیبایی آرامش یابم...

و دورم کن از این قومی که غرق در گناه...

به پاکی منو تو شلاق میزنند....

 

+عشقم منو ببخش بابت ای همه خیانت

+قول میدم دیگه تا ابد فقط برای تو بمونم

+ تاریخ چهاردهم تیر 1391 ساعت 11:16 نویسنده eli |

دوستت دارم را برای هردوتایمان فرستادی

 هم برای من هم برای او....

عدالت کردی یاخیانت؟؟؟؟؟

 

+بارهاگفت توروبیشتراززندگیم دوست دارم بعدهافهمیدم اززندگیش بیزاربود.

 

+ تاریخ سیزدهم تیر 1391 ساعت 10:41 نویسنده eli |

 

+ تاریخ یازدهم تیر 1391 ساعت 15:40 نویسنده eli |

تا آخر عمرم هم اگر تنها موندم

مهم نیست........

فقط نمیذارم به جایی برسم که.....

تو آغوش کسی.....

با یاد کس دیگه ای بخوابم...

+ تاریخ یازدهم تیر 1391 ساعت 12:5 نویسنده eli |

معنای زنده بودن من ، با تو بودن است
نزدیک ، دور
سیر ، گرسنه
رها ، اسیر
دلتنگ ، شاد
آن لحظه ای که بی تو سرآید مرا مباد !
مفهومِ مرگِ من
در راه سرفرازی تو ، در کنار تو
مفهوم زندگی است

معنای عشق نیز
در سرنوشت من
با تو ، همیشه با تو ، برای تو ، زیستن          
 
" فریدون مشیری "

 

+زندگی بدون تو برام مرگه نفسم

+ تاریخ یازدهم تیر 1391 ساعت 11:41 نویسنده eli |

چه شود امشب ز لبت کام بگیرم

یک بوسه شیرین ز تو انعام بگیرم

گویند بوسیدن نامحرم گناه است

مشتاق گناهم بده آرام بگیرم

 

+شماهایی که چیزی از من نمیدونید:الکی قضاوت نکنید
+چون شماها خیلی چیزا رو نمیدونید و دلیلی هم نداره که بخواید بدونید

+ تاریخ ششم تیر 1391 ساعت 15:2 نویسنده eli |


هزار کلمه بر جای خالیت ریختم

اما پر نشد

به گمانم از جنس بی نهایتی.......


+هیچ چیز و هیچ کس نتونست جای خالیتو برام پر کنه عزیزم

+حتی وقتایی که پیشمی باز دلم برات تنگ میشه

+این روزا با مهستی و هایده زندگی میکنم . باهاشون خیلی آروم میشم

+ تاریخ ششم تیر 1391 ساعت 10:46 نویسنده eli |